ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
364
معجم البلدان ( فارسى )
پسر يحيا پسر بركة پسر محفوظ دبيقى « 1 » بزّاز بغدادى از مردم « دار القزّ » . او مردى پر سماع روايت بود ، او از قاضى مارستان محمد پسر عبد الباقى و جز وى برشنود . او در ربيع دوّم سال 612 درگذشت . دربارهء او مىگفتند : با اينكه شنودههاى بسيار داشت باز برخى ناشنودهها را نيز به نام خود ثبت مىكرد . دبيل « 2 » هموزن زبيل . بو زياد كلابى گويد : در شنزار بخش دبيل آنجا را گويند كه تپهاى دراز از شن روبروى تو باشد . و درازاى آن رو به بيابانى باشد كه شن ندارد . و جمع دبيل دبل است به معنى تپّهء شن كه آن را كثيب الرّمل گويند . شاعر گويد : و فحل لا يديّثه برحل * اخو الجعدات كالاجم الطويل ضربت مجامع الانساء منه * فخرّ الساق آدم ذا فضول كانّ سنامه اذ جرّدوه * نقا الغرّاف قادله دبيل « 3 » نام جايگاهى است كنار كرانهء يمامه . مروان بن ابى حفصه در ستايش معن بن زايده كه از يمن به ديدار او در يمامه آمده بود چنين مىسرايد : لو لا رجاءك ما تخطّت ناقتى * عرض الدّبيل و لا قرى نجران « 4 » نيز گويند شنزارى است ميان يمامه و يمن . بو شليل نفاثى چنين مىسرايد : كانّ سنامه اذ جرّدوه * نقا الغرّاف قادله دبيل « 5 » سكّرى گويد : غرّاف شنزارى معروف است كه آواز جنّيان در آن شنيده مىشود . و « نقا » تپهاى است از شن سفيد . « دبيل » نيز [ 549 ] شهرى است در ارمنستان هم مرز با « ارّان » از مرزهايى است كه به روزگار عثمان عفّان و فرماندارى معاويه بر شام به دست حبيب بن مسلمه فهرى گشوده شد . تا آنجا كه حبيب بن مسلمه به دبيل رسيد و با مردم روستاهاى آن آشتى نامهاى چنين نوشت : اين نامه را حبيب بن مسلمه فهرى براى اهل دبيل ، نصارا ، مجوسها و يهوديان آنجا ( حاضر يا غايب ) نگاشت . من شما را بر جان و مال و كنيسهها و بيعهها و باروى شهرتان امان دادم . پس شما مطمئن باشيد تا هنگامى كه شما به اين عهدنامه وفادار باشيد و گزيت و خراج آن را بپردازيد ما نيز بدان وفاداريم . خداوند گواه ما خواهد بود . با مهر حبيب پسر مسلمه . شاعر چنين مىسرايد : سيصبح فوقى اقتم الرّيش كاسرا * بقاليقلا او من وراء دبيل « 6 » بدانجا نسبت دارد عبد الرّحمن پسر يحيى دبيلى . او از صبّاح پسر محارب و از جدار پسر بكر دبيلى از جدار روايت دارد . بو بكر محمّد پسر جعفر كنانى بغدادى از وى روايت مىكند . بو يعقوب حريمى آنجا را در اين شعر ياد كرده : شقّت عليك نواكر الأضغان * لابل شجاك تشتّت الجيران و هم الألى كانوا هواك فاصبحوا * قطعوا بينهم قوى الأقران و رأيت يوم دبيل امرا مفظعا * لا يستطيع حواره الشّفتان « 7 » دبيل نيز از ديههاى رمله است . بدانجا نسبت دارد بو القاسم شعيب پسر محمد پسر احمد پسر شعيب پسر بزيع بن سنان ( يا ابن سوّار ) عبدى بزّاز دبيلى « 8 » فقيه مشهور به ابن ابى قطران . او از بو زهير ازهر پسر مرزبان مقرى روايت دارد . او در دمشق و در مصر از عبد الرّحمن يحيى ارمنى ، دوست سفيان ابن عيينه ، و از سهل پسر سفيان خلاطى ، و از بو زكريا يحيى پسر عثمان پسر صالح سهمى مصرى حديث
--> ( 1 ) . ش . ش : 530 از لسان الميزان 1 : 322 ، شذرات 5 : 49 ، ميزان الاعتدال 1 : 163 ، عبر 5 : 40 . ( 2 ) . احسن ع ص 51 ، 374 ، 382 ترجمه ص 73 ، 555 ، 569 و ن . ك : بو الفدا - آيتى ص 458 - 459 ، لسترنج ص 196 ، قزوينى . آثار ع ص 95 ، جهانگير ص 144 ، مراد ج ص 120 . ( 3 ) . شترى است كه راههاى پيچ در پيچ شنزار او را خسته نكند . . . چون كوهان او برهنه باشد به صورت ( نقا الغراف - شنزارى كه صداى جن در آن شنيده مىشود ) خواهد بود . ( 4 ) . اگر اميد تو نبود شتر من هيچگاه پهناى آن شنزار و ديههاى نجران را نمىگذرانيد . ن . ك : ج 2 : 548 : 16 . ( 5 ) . چون كوهان او برهنه باشد به صورت ( نقا الغراف - شنزارى كه صداى جن در آن شنيده مىشود ) خواهد بود . ( 6 ) . كركسان درنده از « قاليقلا » و از پشت شهر « دبيل » بر سر ما خواهند آمد . ن . ك : ج 4 : 19 : 21 . ( 7 ) . دورى ياران بر تو دشوار بود بلكه پراكنده شدن همسايگان نيز به تو صدمه زد آنهائى كه دوست تو بودند و دوستى را بريدند . من روز دبيل پيشامدهايى دشوار ديدم كه زبان ياراى گفتار آن را ندارد . ( 8 ) . ش . ش : 1296 از انساب 223 ، لباب 1 : 491 .